تبليغاتX
جامعه شناسی و فلسفه ۲
 
جامعه شناسی و فلسفه ۲
 
 
جامعه شناسانه فلسفیدن ، یعنی با چشمان خیره اندیشیدن
 

 

حکومت‌های انسانی:

 

حق با هگل بود. بین ادیان و حکومت‌ها رابطه‌ای انکارناپذیر وجود دارد. هگل به صراحت می‌گوید: «دین یک جامعه به هرگونه که باشد، دولت و نظام سیاسی‌اش به همان‌گونه خواهد بود». از دیگر سو، هسته اصلی ادیان را نیز خدایگان تشکیل می‌دهند. خدایگان، چهره ادیان را مشخص می‌کنند. خدایگانِ غیرانسانی، ادیانِ غیرانسانی را شکل می‌دهند! به همین دلیل فویرباخ به ابتدای رنسانس اشاره می‌کند و به صراحت می‌گوید: «وظیفه عصر مدرن [در ابتدای رنسانس] واقعیت بخشیدن و انسانی کردن خدا بود. [چون بدون انسانی کردن خدا، هیچ‌چیز نمی‌تواند انسانی شود بالاخص حکومت‌]».  

 

 

اگر:

 

خدایگان -----< ادیان -----< حکومت‌های سیاسی

 

پس:

 

خدایگان انسانی -----< ادیان انسانی -----< حکومت‌های انسانی

 

...

 

 

- گ.و.هگل، عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، نشر شفیعی، چاپ سوم ۱۳۸۵.

- لودویگ فویرباخ، اصول فلسفه آینده،‌ ترجمه امین قضایی، نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۳۸.

 

   

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت   توسط ح.آ  | 

یقین‌های فاجعه بار:

یقین می‌تواند دشمن تواضع، تباه کننده اُلفت‌ها و دوستی‌ها، و به بار آوردنده خشونت‌های جمعی باشد. هر گروهی که دست به دامان یقین دراز ‌کند، اولین چیزی که نصیبش می‌شود «خودبینی» و «خودمحوری» است. این دو خصیصه، از یقین جان می‌گیرند. یقین خودبینی را در گروه‌ها می‌کارد، و خود محوری را پیشه آن‌ها می‌سازد. آنانی که به آموخته‌های خود یقین می‌ورزند، خود را حق مجسّم می‌کنند و دیگران را باطل. اگر یقین نمی‌بود، حق و باطل نیز موضوعیت نمی‌یافت. و اگر چنین می‌شد هیچ جنگ و نزاعی نیز صورت نمی‌بست. آنگاه که عده‌ای در جایگاه حق قرار می‌گیرند و عده‌ای دیگر در جایگاه باطل، نطفه جنگ و نزاع بسته می‌شود. جنگ و نزاع سرنوشت محتوم تمام مرزبندی‌های این چنینی است. برای خشکاندن این جنگ و نزاع‌ها، باید خرمن یقین را آتش زد. باید تمام آموزه‌های خود را از قطع و یقین خلع کرد.

باری، تمام قطع و یقین‌ها مصیبت‌بار هستند، الا یکی! و آن هم ایقان به «محترم بودن تمام یقین‌ها» است. بایسته است که این یقین را مادر تمام یقین‌های خود سازیم و هر یقینی که از این مادر زائیده نشده باشد از خود دور کنیم. یقین‌های غیر این چنینی، فاجعه بارند.

اما این را نیز می‌دانیم که هیچ چیز واقعی‌تر از رنج‌ها و محنت‌هایی که انسان‌ها می‌کشند، نیست. حال می‌تواند این سئوال پیش بیاید که کسی که در کُنج خانه یا در کنار خیابان یا در گوشه تاریک زندان رنج می‌کشد، چگونه می تواند به درد و رنج‌های خود یقین نورزد؟ حتی شاهدان چنین صحنه‌های جانکاهی نیز نمی‌توانند نسبت به دیده‌های خود بی‌اعتنا باشند.

پاسخ این سئوال نیازمند یک مثال می‌باشد.

در انقلاب ۱۳۵۷ ایران، در همان ابتدا یک گروه خاص توانست قدرت را تصاحب کند. این گروه بعد از تکیه زدن بر اریکه قدرت، بقیه گروه‌ها را به کنار زد و سعی و تلاش آنان را بی‌مقدار و فاقد ارزش جلوه داد. چرا که تنها به راستی و درستی خود یقین رسانده بود و انقلاب را فقط ثمره رنج‌های خود به حساب آورده بود. حال آن‌که اگر افراد آن گروه، اندکی یقین خود را فروکاسته بودند و به یقینی که دیگر گروه‌ها نیز نسبت به راستی و درستی خود داشتند احترام گذاشته بودند هرگز ...!      

پس موضوع، بی‌توجهی به درد‌ها و رنج‌ها نیست. بلکه موضوع، بی‌توجهی به سایر یقین‌هاست. نباید اجازه داد که ایقان به رنج‌ها و محنت‌های خود، رنج‌ها و محنت‌های دیگران را در مُحاق فرو ببرد. حتی در باور کردن رنج‌ها و محنت‌ها نیز باید سایر باورها را به خاطر داشت و محترم شمرد! 

...


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت   توسط ح.آ  | 

 

عذر تقصیر به پیشگاه چه کسی!

 

 

   

«بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته‌ام و درس دین داده‌ام از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می‌جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم»*

 

چرا عذر تقصیر به پیشگاه خدا؟ مگر نه این است که چوب اشتباهات سروش و سروشیان را مردم ایران خورده است؟ پس چرا اثری از عذر خواهی از مردم ایران نیست؟ سروش سال‌هاست که در مورد دموکراسی صحبت می‌کند. اما هنگامی که می‌خواهد اظهار ندامت کند حقوق مردم را از یاد می‌برد. دموکراسی خواهی کجا و فراموشی حقوق مردم کجا؟! وجدان سروش بعد از سال‌ها سر بر آورده است. و هنگامی که وجدان سر بر می‌آورد، حقیقت آدمی شروع به عریان شدن می‌کند. از این‌رو سروش و سروشیان حقیقی را در لحظه‌هایی شبیه به این لحظه‌ها باید جُست، نه در مقاله‌ها و کتاب ها و سخنرانی‌‌ها!

 

...

 

* بخشی از نامه دکتر سروش در شهریور سال ۱۳۸۸ با عنوان «جشن زوال استبداد دینی».

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت   توسط ح.آ  | 

 

خرافه‌های اصلی:

 

خرافی بودن یک ملت را نباید در رجوع به رمّالان و فال‌گیران دانست. این‌ها نشانه خرافی بودن یک ملت نیستند. در همه جای دنیا چنین خرافه‌هایی یافت می‌شوند. همیشه در شرق یا در غرب فرقی نمی‌کند عده‌ای دکّان‌دار چنین حرفه‌هایی بوده‌اند و معتقدان و مریدانی نیز داشته‌اند.

 

خرافی‌ بودن یک ملت را باید در جاهایی دیگر جُست. یکی از این خرافه‌ها آن است که ملتی را چنان از خود بیخود کند که حاضر باشد به خاطر یک مُشت مفاهیم واهی، یا به خاطر یکسری وعده وعیدهای غیر مسلّم، واقعی‌ترین و مسلّم‌ترین سرمایه خود یعنی جان خود را تلف کند. مثل هاراگیری ژاپنی‌ها در جنگ جهانی دوم، یا مثل جریان‌های انتحاری در دوران ما!

 

...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت   توسط ح.آ  | 

 

مکتب دیکتاتورها:

(بخش دوم)

 

·     نویسنده «مکتب دیکتاتورها» در فصل پایانی کتاب نکته‌های قابل توجهی در مورد مشروعیت بیان می‌کند. او فرق دیکتاتورهای قدیمی با امروزی را در نیاز به مشروعیت می‌داند. او می‌گوید: «یک دیکتاتور نوپا نباید از خودش [فقط] خیره‌سری نشان دهد. [امروزه] حتی برای رژیم‌های دیکتاتوری نیز مفید است که قانونیت و مشروعیت خود را به رخ بکشند. [برای ما معلوم است که نمایش چنین مشروعیتی] دروغ است. اما رژیم‌های دیکتاتوری به چنین دستاویزی نیاز دارند. این یکی از ویژگی‌های اساسی است که دیکتاتورهای امروزی را از دیکتاتورهای قدیم متمایز می‌کند». 

·     نویسنده در ادامه به یک نکته مهم دیگر اشاره می‌کند. از نظر او مشروعیت دیکتاتورهای امروزی متکی به «توده‌های مردم» است. توده های مردم غیر از روشنفکران و احزاب و سندیکاها هستند. «اکثریت عظیم مردمی که هرگز به فکر توطئه علیه نظم موجود نمی‌افتند، شنبه‌ها و یکشنبه‌ها تمیزترین ژنده‌پاره‌ای را که دارند به تن می کنند و به کلیسا و کنیسه می‌روند. مردمی که گروه گروه به تماشای مراسم تاج‌گذاری و یا رژه‌های نظامی می‌روند. [و یا این‌که] چند کیلومتر را پای پیاده طی می‌کنند تا نسبت به جنازه شاه در گذشته احترام کنند!». آنان انسان‌هایی هستند شبیه به ریگ‌های بیابان، که به هر سمتی و به هر شکلی در می‌آیند. تعبیر نویسنده از توده این است که «توده جز اطاعت چیز دیگری نمی‌تواند بکند». 

·     در این‌جا لازم است یک نکته بر مطالب فوق افزوده شود. و آن‌ این‌که در مشروعیت بخشی به دیکتاتوری‌های توده مدار، دیگر به عالمان دینی نیاز نمی‌اُفتد. چون توده در مشروعیت بخشی حرف اول و آخر را می‌زند. هم مشروعیت بخش زمین می شود و هم مشروعیت بخش آسمان. هم مشروعیت بخشی به تاج شاهی را به دست می‌گیرد و هم مشروعیت بخشی به ردای دینی را. از این‌رو در چنین جریاناتی آنانی که ردای دین بر دوش دارند اگر مورد رضایت توده باشند به مقام الوهیت می‌رسند؛ و الا زیر دست و پای توده له می‌شوند!

... 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط ح.آ  | 

 

مکتب دیکتاتورها:

(بخش نخست)

 

خواندن برخی کتاب‌ها، زمان مخصوص به خود را می‌طلبد. "مکتب دیکتاتورها" یکی از این کتاب‌هاست. نویسنده این کتاب، که به شکل رمان نوشته شده، شخصی است ایتالیایی به‌ نام اینیاتسیو سیلونه (۱۹۷۸-۱۹۰۰).

محتوای این کتاب، درس دیکتاتوری است. در آستانه جنگ جهانی دوم، یک آمریکایی به اروپا می‌آید تا از تجارب طولانی اروپایی‌ها در زمینه دیکتاتوری درس بگیرد، و بعد به آمریکا برگرشته و در آن‌جا یک نظام استبدادی بر پا کند. او برای آموختن رموز دیکتاتوری به سراغ کسی می‌رود که عمری را در راه مبارزه با استبداد گذرانده است.

·     نویسنده در بخشی از کتاب می گوید:«دیکتاتوری رژیمی است که مردم در آن به جای فکر کردن فقط نقل قول می‌کنند؛ آن هم فقط از یک کتاب [یا از یک شخص]!» چون نقل قول، مردمان تحت حکومت را در صغارت فکری، و بالاتر از آن در صغارت شخصیتی، نگه می‌دارد و اجازه رشد را به آنان نمی‌دهد. نقل قول، دشمن رشد یک جامعه است.

·     همچنین در بخشی دیگر از این کتاب به دیکتاتورها توصیه می‌شود که هر چقدر می‌توانند از واژه‌هایی همچون «ارزش» استفاده کنند. چون «هم طنین خوبی دارد [و توده را بهتر جذب می‌کند] و هم تعهد خاصی را برای گوینده ایجاد نمی‌کند!»

...

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت   توسط ح.آ  | 

 

باطل من‌ام، حق‌ شمائید، شک نکنید!  

 

آیا این گالیله بود که قصد داشت به دگر اندیشان بعد از خود بیاموزد که چگونه اعتراف کنند، یا نه! این بازجویان او بودند که قصد داشتند به هم‌کیشان بعد از خود آموزش دهند که چگونه اعتراف بگیرند؟ چون متن اعتراف او، شباهت بسیاری به اعترافات دگر اندیشان بعد از او دارد. متن اعتراف تمام دگر اندیشان در طول تاریخ را می‌توان در این سه جمله خلاصه کرد: باطل من‌ام‌، حق شمائید، در این مسئله شک نکنید!

            گالیله در دادگاه 

 

گالیله در ابتدا اعتراف می‌کند که به «جمله جمله کتاب مقدس» اعتقاد داشته و دارد، و این‌که فکر می‌کرد زمین به دور خورشید می‌گردد فکر باطلی است. او افکار خود را «باطل، نادرست و گمراه کننده» اعلام می‌کند، و همگان را از «تدریس، بحث و استناد» به آن مطالب بر حذر می‌دارد.

او سپس به مسئله «حقیقت» اشاره می‌کند و می‌گوید: «می‌خواهم در برابر شما اعلام کنم که [بعد از حضور در زندان!] نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد. و امیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم».

او در پایان، برای این‌که دیگران گمان نبرند که این گفته‌ها نظرات خود او نبوده و یا او تحت فشار این حرف‌ها را زده است، چنین می‌گوید: «من برای اینکه از صحّت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه تأثیر پذیری از بیرون، نگاشته شده است.»

...

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت   توسط ح.آ  | 

 

مقایسه دو نوع جامعه:

 

موحّدان، بیش از مشرکان در معرض کینه جویی و نفرت پروری قرار دارند. دیوید هیوم (۱۷۷۶-۱۷۱۱) در کتاب «تاریخ طبیعی دین» به این مسئله چنین می‌پردازد:

در جوامع بت پرست چون نیروها و وظایف خدایان محدود می‌شود، و هر خدایی متکفّل بر آورده ساختن یک نوع از حاجات می‌شود، و چون خدایانِ دیگر گروه‌ها و ملت‌ها شریک گرفته می‌شوند، آئین‌ها و رسوم‌ گوناگون با همدیگر سازگار می‌گردند، و ملت‌ها و گروه‌ها هوس کینه جویی‌های دینی را بر زمین می‌گذارند. اما در ادیان توحیدی هر گروهی به خدای خود یقین می‌ورزد، و فقط ایمان و نیایش به خدای خود را پذیرفته شده می‌داند، و آئین‌ها و مراسم گوناگون تحمل نمی‌شوند و چنین گمان می‌شود که خدای واحد آئین و رسوم واحد را می‌طلبد. از این رو چنین گروه‌هایی با گروه‌‌ها و ملت‌های دیگر به ستیزه بر می‌خیزند، و آنان را آماج چنان کینه‌ای قرار می‌دهند که از آرام ناپذیرترین عواطف آدمی سرچشمه می‌گیرد.

...

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت   توسط ح.آ  | 

 

خون‌های خیابانی: نماد باروری ذهن‌ها

 

·        در فرهنگ ایرانی "خون" نماد باروری است. در آیین زرتشت، و حتی در آیین‌های قبل از آن، مثل آیین زروانی و میترایی، باور بر این بود که با پاشیدن خون قربانی بر زمین، زمین بارور و حاصل‌خیز می‌شود. و حتی شاید یکی از تصنیف‌های مرحوم عارف قزوینی که می‌گوید‌ «از خون جوانان وطن لاله دمیده»‌ بی‌ارتباط با این ویژگی خون نباشد.

 

·        امروزه هنوز هم خون نماد باروری است، البته این بار نه برای باروری زمین خاکی، بلکه در عصری که ما به سر می‌بریم، خون برای باروری ذهن‌های خفته است. خون در عصر ما، با رنگ سرخ خود، چهره واقعی خودکامگان را آشکار کرده، و ذهن‌های خفته را بیدار می‌کند. و چون چنین می‌کند، پایه‌های حکومت‌های خودکامه را می‌لرزاند.

اما نباید پنداشت که هر خونی این توان را دارا است. در دوران حاضر، که عصر ارتباطات نام گرفته، فقط خون‌های خیابانی می‌توانند چنین خاصیتی داشته باشند، یعنی خون‌هایی که سنگفرش خیابان را رنگین می‌کنند، نه خون‌هایی که در شکنجه‌‌گاه‌های پنهانی، دور از دید مردم، همچون فوّراه، به سقف‌ها و دیوارها پاشیده می‌شوند!

خون‌هایی که در خفا ریخته می‌شوند، چون از دید مردم پنهان می‌مانند، تاثیر خود را از دست می‌دهند. به همین خاطر هم است که حکومت‌ها این‌قدر به اعتراضات خیابانی حساسیت نشان‌می‌دهند. چون آنان به تاثیری که خون‌های خیابانی می‌‌توانند داشته باشند، واقف‌اند!

 

... 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت   توسط ح.آ  | 

 

اُمور باشکوه:

(در ادامه پست قبلی)

 

 

کیست که بتواند شکوه یک آسمان پُرستاره را انکار کند؟! هنگامی که انسان آسمان پُرستاره را نظاره می‌کند شیفته و مفتون آن می‌شود، توان تفکر خود را از دست می‌دهد، به هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تواند بیاندیشد، غرق در سیمای آسمان می‌شود، آسمان او را در خود فرو می‌کِشَد، و رُعبی خفیف در درون او برمی‌انگیزد. این رُعب، متفاوت از سایر رُعب‌هاست. رُعبی است که بیش از آن‌که به خاطر بزرگی آسمان باشد، به خاطر اتحاد وجودی ما با عظمت آسمان است. انسان هنگامی که غرق در سیمای آسمان می‌شود، «خویشتن» را با آسمان یکی می‌پندارد. و همین یکی پنداشتن، رُعب او را افزون می‌کند. گویی انسان در آن لحظه چنین می‌پندارد که با به پایان رسیدن آن لحظه، هم آسمان فرو می‌ریزد و هم او هستی خود را از کف می‌دهد. و البته این رُعب، خالی از لذت هم نیست. انسان‌ها از همراه شدن با اُمور والا و باشکوه، هم دچار رعب و ترس می‌شوند‌، و هم لبریز از لذت می‌گردند. جنس این لذت شبیه به لذتی است که ما از خنده یک کودک می‌بریم، لذتی بدون قصد قبلی، و عاری از هرگونه نتیجه خواهی! ‌ 

 

باری، عشق‌های ممنوعه نیز وقتی هنرمندانه به تصویر کشیده می‌شوند، تبدیل به اُمور والا و باشکوه می‌شوند. اُموری که شکوهشان انسان را چنان مسحور می‌کند که انسان چاره‌ای جز ستایش آن‌ها در خود نمی‌بیند!

 


 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت   توسط ح.آ  | 
 
  بالا